شادی یا شادمانی ؟ ( یادداشت های یک روانشناس )

شادی یا شادمانی ؟ ( یادداشت های یک روانشناس )

شادی یا شادمانی ؟ ( یادداشت های یک روانشناس )

چند سال قبل از اینکه مفاهیم پایه ایی روانشناسی را مطالعه کنم در همان زمانهایی که صرفا کتابهای انگیزشی و مجلات شبه روانشناسی بیشتر مورد پسندم بود و همیشه هم علامت سوال بزرگی از تناقض ها و تضادهای آموزه های آنها با شرایط زندگی واقعی در مقابل من قرار داشت ، مشکل بزرگی را در خودم حس میکردم و آنهم این بود که ناراحت بودم از اینکه چرا همیشه شاد نیستم ؟ چرا همیشه خوشحال نیستم ؟ چرا همیشه پر از انرژی مثبت و پر از انگیزه و نشاط نیستم ؟ تصور میکردم که مشکلی دارم که نمیتوانم این حالت شادی ، نشاط ، خنده و پر انرژی بودن خود را حفظ کنم و باز برای حل این مشکل به کتابهای اشاره شده مراجعه میکردم تا کلید حل مشکل خود را در نسخه هایی از انرژی مثبت یا نسخه های انگیزشی پیدا کنم و این رویه همیشه ادامه داشت.

تا زمانیکه روانشناسی را عمیقتر بررسی کردم و مفاهیم پیچیده و پایه آن را تا حد زیادی مطالعه کردم درمورد هیجانات طبیعی انسانی ، در مورد مغز، درمورد احساسات و…. همه اینها به من کمک کرد که متوجه شوم هم من و هم بسیاری دیگر از انسانها از اینکه همیشه شاد نیستند احساس خوبی ندارند و این تصور در آنها وجود دارد که شاید مشکلی داشته باشند.

استرس همیشه شاد بودن باعث این طرز فکر میگردد که انتظار داشته باشیم که همواره خوشحال و لبخند به لب باشیم. بعدها با واژه ایی به نام شادمانی آشنا شدم برگرفته از کتاب شادمانی درونی مارتین سلیگمن پدر روانشناسی مثبت نگر ، روانشناسی که کاملا با مفاهیم ساده مثبت اندیشی و تلقین مثبت متفاوت است. سلیگمن که کتاب شادمانی درونی را هم نوشته از جمله افرادیست که اتفاقا این تلقین ها را مردود میداند و تاکید میکند که ضرورتی ندارد که ما از صبح تا شب با خودمان عبارات تاکیدی را یادآوری کنیم و بگوییم که من هر روز از هر لحاظ بهتر و بهتر میشوم بلکه خوشبین بودن یک مهارت شناختی وفکریست که هر انسانی با تمرین کردن میتواند آن را در خود تقویت کند.

شادمانی

شادمانی در واقع در احساس رضایت ما انسانها نهفته است در حالیکه شادی یک احساس موقت زودگذر است. فردی میتواند از اعماق وجود غمگین و افسرده باشد اما با حضور در یک میهمانی ، احساس شادی را لحظاتی تجربه کند ، بخندد و انرژی بگیرد اما هنوز عمیقا خسته و افسرده و غمگین باشد. در حالیکه مفهوم شادمانی به احساس شادی من و شما وابسته نیست ، شادمانی همان احساس رضایت درونی ما انسانها زمانیست که از سر شفقت و مهرورزی به انسانی دیگر کمک میکنیم ، زمانیکه مشکلات دیگران را میبینیم و در دل خود غمیگین میشویم و شاید حتی قدمی برداریم که بتوانیم در گوشه ایی از کم کردن مشکلات انسانها سهیم باشیم ، ما درنهایت غم و ناراحتی ، شادمانی و احساس رضایت را تجربه میکنیم. شادمانی ، داشتن غم در زندگی را انکار نمیکند بلکه حتی گاهی اوقات همین غم ها این احساس رضایت را برای ما فراهم میسازد.

مدرنیسم و تبلیغات پر هیاهوی صنایع مختلف دائما به من و شما این را القا میکند که ما همیشه باید شاد باشیم ، تصاویر اینستاگرام و شبکه های اجتماعی ما باید مملو از خنده و دلخوشی باشد و ما هم به  این پیامهای القا شده تسلیم شده و لبخندها و خنده های تصنعی و رفتن به سمت شادیهای کاذب بدون پشتوانه و موقت ، اعمال و رفتارهاییست که برای فرار از غم زندگی انجام میدهیم. حال آنکه شادمانی همین غمها و دردسرهای زندگی را بعنوان بخشی از زندگی به رسمیت میشناسد و شاید خالی از لطف نباشد این جمله زیگموند فروید پدر علم روانکاوی که کار روانشناس این است که مراجع خود را دعوت کند که زندگی را با همه ابعادش زندگی کند. هم در مسیرهایی سختی و هم در مسیرهایی خوشی ، هم گاهی غم و ناراحتی و هم روزهایی از شادی و خنده و نشاط و احتمالا این دیدگاه با جهان واقعیت بیشتر سازگاری خواهد داشت.

کمالگرایی

اگر این مطلب برای شما مفید بود آن را بادوستانتان به اشتراک بگذارید

مطالب مرتبط

نظر بدهید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *