خرداد ۰۴, ۱۳۹۸

تو را دوست دارم اما گاهی اوقات از تو متنفر میشوم

تو را دوست دارم اما گاهی اوقات از تو متنفر میشوم

تو را دوست دارم اما گاهی اوقات از تو متنفر میشوم

تو را دوست دارم اما به من حق بده گاهی اوقات از تو متنفر شوم .

کسی را واقعا دوست دارید اما مواقعی حس تنفر به او پیدا میکنید ،حوصله او را ندارید یا نه اصلا یک لحظه آرزو میکنید ای کاش این فرد در زندگی شما نبود…!!

روزهایی میشود که به دقایقی یا ساعاتی حوصله همسرتان را ندارید ، همسری که واقعا دوستش دارید ، آرزو میکردید ایکاش الان کنارتان نبود ، پدر و مادرتان هم همینطور گاهی آنقدر از آنها خشمگین میشوید که لحظه ایی از شدت تنفر آرزوی مرگشان را میکنید و بعد هم از این احساس تنفر خود احساس گناه میکنید. چقدر از این تجربه های در زندگی خود نسبت به عزیزانتان داشته اید ؟ احساسات زودگذری که پس از چند دقیقه از بین میرود ؟

این ها افراد مهم زندگی شما هستند که واقعا دوستشان دارید ، شنیده ایم که میگویند بهشت زیرپای مادران است این جمله حکم سرکوب احساسات مادر است و حکمی بر اینکه یک مادر اسطوره و ابر قهرمان ، یک مادر کامل برای فرزندت باشی و از هر چیزی بگذری تا مادری خودت را اثبات کنی اما این مادر فقط خودش از اعماق درونش خبر دارد که برخی از روزها فشار بزرگ کردن کودک آنقدر زیاد است که یک لحظه و به دمی آرزو میکند ای کاش بچه دار نشده بودم و این بچه در زندگی من نبود !!!! و چند دقیقه بعد بخاطر این گفتگوی درونی دچار احساس گناه میشود ؟

این هم مثل جملات کتاب تعلیمات دینی دوران راهنمایی ما بود که برایمان در سن ۱۲ سالگی نوشتند که فرزند صالح همیشه مطیع پدر و مادر است و از وظایف او نسبت به والدین این است که هرچه گفتند اطاعت کند مگر آنکه والدین بخواهند او را از راه دین خارج کنند.

ذهن ما با این پیامها و تکرار این پیامه بار آمده و رشد یافته ، پیامهایی در جهت سرکوب احساسات

تو را دوست دارم 

اما چه میشود که ما به این تضاد و تعارض در زندگی در بزرگسالی بر میخوریم ؟

ما در کودکی حق این را نداشتیم که احساسات خشم و تنفر خود را به سمت پدر و مادر نشان دهیم ، چون این حق را نداشتیم از داشتن این حس ، احساس گناه میکردیم ، در بزرگسالی همین بازتاب رفتار با پدر و مادر در دوران کودکی را با دیگر عزیزان زندگی از جمله خود پدر و مادر باز آفرینی میکنیم،

من حق ندارم از نامزدم متنفر باشم ، من حق ندارم از پدرم مادرم یا فرزندم خشمگین باشم  و همگ این پیامها و جملات تکرار شده در ذهن ما مساویست با سرکوب کردن احساسات اصیل خود

اما واقعیت چیست ؟

واقعیت همین اتفاق درون و پویای روان ما انسانهاست که به آن تعارض احساسی یا احساسات متضاد میگویند ، چون از کودکی احساسات ما سرکوب شده ما بخاطر داشتن این احساسات متعارض دچار احساس گناه میشویم .به همین خاطر ما نیاز داریم که ظرفیت روانی خود را افزایش دهیم ، ظرفیتی برای تحمل احساسات متضاد داشته باشیم ، میتوانم همسر ، پدر ، مادر و فرزند را دوست داشته باشم اما قبول کنم این واقعیت را که گاهی اوقات از شدت خشم به آنها از آنها متنفر هم میشوم.

انسان سالم همیشه این احساسات متعارض را نسبت به عزیزان مهم زندگیش تجربه خواهد کرد ،ما نمیتوانیم بخاطر داشتن این احساسات عزیران زندگیمان را ترک کنیم یا از زندگی خود حذفشان کنیم ، پس تنها شرط لازم این است که ظرفیت روانی خود را برای پذیرش و تحمل این احساسات افزایش دهیم ، من تلاش کنم تحمل خود را نسبت به این تعارضات احساسی افزایش دهم و با پذیرش این واقعیت و افزایش سطح ظرفیت دیگر دچار احساس گناه نسبت به خود نخواهم شد و مسئولیت خودم را هم تا جایی که در توان دارم نسبت به این عزیزان انجام خواهم داد.

احساس خشم و نفرت از عزیزان زندگی به منزله نداشتن مسئولیت نسبت به آنها نیست اما این یک واقعیت است که ما گاهی اوقات و لحظاتی ، احساس تنفر شدیدی نسبت به کسی پیدا میکنیم که بسیار هم او را دوست داریم و فرد مهمی در زندگی ماست ، این حس یک احساس زودگذر و مقطعی است و نباید بخاطر آن احساس گناه کنیم اما حتما این احساس را باید ببینیم.

پس ، تو را دوست دارم اما به من حق بده گاهی اوقات از تو متنفر شوم .

اگر این مطلب برای شما مفید بود آن را بادوستانتان به اشتراک بگذارید

درباره نویسنده

آیتم های مشابه

دیدگاه خود را ثبت کنید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *